blog image

سلامت روان

کلمات کلیدی :

زندگی در عصر کرونا

زندگی با آنکه از جانب ویروس کرونا یا همان کووید19 تهدید می شود، همچنان ادامه دارد. همچنان خورشید هر روز از جانب مشرق طلوع می کند و نیم روز به اوج ارتفاع خود می رسد و با غروب، آغاز شب را خبر می دهد. هفته ها همچنان در گذرند و ماه ها و فصل ها آمده اند و رفته اند. بیش از یکسال از میزبانی کره زمین و میهمانی این ویروس خطرناک گذشت. بسیاری از عزیزانی که عمیقا دوستشان داشتیم بواسطه ابتلا به ویروس کرونا این دنیا را ترک کردند و ما ماندیم و جای خالی شان در خانه هایمان.

زندگی اما همچنان در حال گذر است. این روزها به خاطر خطر ابتلا به کرونا و شاید برای هشدار مراقبت بیشتر، تعداد درگذشتگان از این ویروس در سراسر جهان اعلام می شود، اما گاه با خود می اندیشم اگر بنا بود تعداد آنها که زندگی می کنند، اعلام شود، چه آماری، تعداد دقیق را نشان می داد؟

زندگی کردن با زنده ماندن تفاوت بسیار دارد. چه بسیاری از ما که سالهاست زنده ایم، علائم حیاتی داریم، فعال هستیم، دست آوردهای زیادی هم در طول حیاتمان، به چنگ آورده ایم ولی به معنای واقعی زندگی نکرده ایم! زندگی کردن مقوله دیگری است. چند سالی است شاید با شروع میانسالی، مرگ و زندگی بیش از گذشته دغدغه ام شده اند. البته با معنای مرگ بیگانه نبوده ام. اولین بار که مرگ را از نزدیک شاهد بودم، در اوایل نوجوانی ام بود. مرگ را در نیمه شبی زمستانی اولین بار بر بالین عزیزی دیدم که رفتنش زندگی مرا سخت دچار چالش کرد. از همان زمان مرگ برایم غریبه نبود اما حال که به میانسالی قدم گذاشته ام به نظرم می رسد چند سالی از زندگی کردنم نمی گذرد! صادقانه بگویم من با مرگ از نوجوانی آشنا شدم اما با زندگی تا سی سالگی غریبه بودم.

برای خیلی از ما زندگی مثل جواهری موروثی زیر غبار غلیظ ترس «لب طاقچه عادت» قرار دارد. آنقدر به بودنش عادت کرده ایم که تنها وقتی از جانبی تهدید شود، متوجه اش می شویم. درست مثل این روزها که کرونا این جواهر موروثی را تهدید کرده است. شاید برای خیلی از ما این تهدید و در این زمان باعث شود به خود جرات بدهیم، قدمی به پیش برداریم غبار ترس را از آن بروبیم و در دست بگیریمش و بدون واهمه افتادن و شکستن اش تجربه اش کنیم.

زندگی که تجربه نشود، با نبودن اش چه تفاوتی خواهد داشت؟! این اولین درسی بود که من در سی سالگی آموختم. وقتی اولین بار جرات کردم قدمی به پیش گذاشتم، جواهر زندگی خودم را از لب طاقچه عادت به زندگی برداشتم، با ترس و لرز و نفسی که از ترس و واهمه می لرزید غبارهایش را فوت کردم و برق جواهر را از نزدیک دیدم. آنقدر زیبا بود  که دیگر نتوانستم لحظه ای آن را زمین بگذارم. برقش محسورم کرد. می دانستم همیشه هر «حق» با «مسئولیت» همراه است. حال که به خود حق برداشتن جواهر زندگی ام را داده بودم مسئولیت محافظتش را هم داشتم. مسئولیت گذر از چالشهای ناگزیر آن. گرچه زمانی که روی طاقچه عادت بود بازهم من چالش ها را از سر می گذراندم اما در هاله ای از انکار. انکار مسئولیت شخصی برای حفظ چیزی که به معنای واقعی یکدانه و دُرّدانه است. زندگی دُرّ دانه ای است که ما به ازا و بدل ندارد، یکتا است. بر خلاف بازی های رایانه ای هیچ کد تقلب و جان اضافه ای هم در کار نیست. درک عمیق این واقعیت، مسئولیت را معنا می کند.

سالها به دنبال کتاب ها و اساتیدی بودم که زندگی را در پس چالشهایش زندگی کرده و درسهای آن را گرفته باشند. همنشینی با نویسندگان این کتابها از طریق خواندن نوشته هایشان ممکن بود. بنابراین با علاقه فرصتی برای این همنشینی ها در نظر می گرفتم. زندگی اشتیاق مرا دید و همنشینی با « دکتر زهره سپهری شاملو» دوست و استاد گرانقدرم را به من عطا کرد که بسیار از او آموخته ام و در یکی از پیچ های نفس گیر زندگی توفیق همراهیش را داشته ام. اما آنچه در این نوشته می خواهم با شما به اشتراک بگذارم برداشت من از کتابی است که اخیرا مطالعه کرده ام. کتاب « درسهای زندگی» نوشته الیزابت کوبلر راس و دیوید کسلر.

الیزابت کوبلر راس را با کتاب « پایان راه» اش می شناختم. پژوهشگری که در مورد مرگ و سوگ کار می کرد. اما کتاب جدیدش در مورد مرگ نبود، در مورد زندگی بود! درسهایی که از  مصاحبه با افرادی تهیه شده بود که چند قدمی مرگ ایستاده بودند. با علاقه مطالعه این کتاب را آغاز کردم و به نظرم آمد چقدر این درسها در عصر کرونا برای ما لازم است.

بسیاری از ما جواهر زندگی مان را بر لب طاقچه عادت گذاشته ایم، فقط مراقبیم کسی یا چیزی آن را از ما ندزدد. اگر جواهر عمر عزیزی دزدیده شد، بسیار سوگوار و غمزده می شویم. اما چند بار با خود فکر کرده ایم روزی که بناگزیر این جواهر از من گرفته شود، چند بار عمیقا آن را نگریسته ام و در تلالو رنگش غوطه ور گشته ام. آن عزیزی که از این دنیا رفت، چه؟ چقدر زندگی را «زندگی» کرد؟ اگر آن جواهر را از لب طاقچه برداشت و در قلبش گذاشت که جز غم دلتنگی که بناگزیر باید آن را پذیرفت، غم دیگری نمی ماند. او از آنچه داشت استفاده کرد.

 

در یکی از صفحات نخستین فصل کتاب آمده است:« ناشادی امروز ما به دلیل پیچیدگی زندگی نیست. ما ناشادیم چون سادگی های زیربنایی را از دست داده ایم.» به نظرم واقعیت به شدت درستی را می گوید. ما از لذت های عمیق و اصیل زندگی چشم می پوشیم. چرا؟ چون یا در حسرت گذشته ای هستیم که رفت و یا در ترس و التهاب آینده ای که هنوز نیامده است. بنابراین صبحدم که بیدار می شویم، به جای شنیدن آواز افتتاحیه روز که از طرف دسته گنجشک های نشسته بر بام و درختها اجرا می شود، به صدای ساعت گوش می دهیم. از صدای زنگش خوشمان نمی آید قطعش می کنیم تا بتوانیم دقایق دیگری بخوابیم. وقتی بیدار می شویم خودمان را سرزنش می کنیم که چرا آنقدر خوابیدیم و به خودمان می گوییم:« وای... دیر شد» به قول برنی براون روزمان را از همان ابتدا با پیش فرضی از کاستی و کمبود شروع می کنیم:« دیر شد، وقت ندارم!»

بدیهی است روزی که اینگونه شروع شود، به زندگی کردن نمی ماند. الیزابت کوبلر راس در ادامه می گوید رشد کردن و زندگی کردن شبیه پوست کندن لایه های یک پیاز است و درست مثل پوست کندن پیاز، کاری است که کمی اشک ریزش دارد. این کار کمی دردناک است.

اما این درد ناگزیر است اگر این درد را نپذیریم و با آن مواجه نشویم باید با رنج حمل پیاز گندیده ای مواجه شویم که هرگز آن را پوست نگرفته ایم و استفاده نکرده از درون گندیده است. گاه ما برای آنکه از بوی تعفن این پیاز گندیده اجتناب کنیم به روابط و موفقیت ها فرار می کنیم. اما واقعیت این جهان این است که فرار جواب نمی دهد.

زمانی که پیاز زندگی ات را لایه لایه پوست می گیری متوجه می شوی که مسئول شاد بودن همه اطرافیانت نیستی. متوجه می شوی که برخلاف آنچه فکر می کرده ای گاهی از اطرافیانت به نفع نیازهای خودت استفاده کرده ای. ممکن است متوجه شوی که ترس عامل هدایت تو بوده است. همیشه ترسی در درون تو بوده که می گفته :«این کار را انجام بده وگرنه.....» خیلی از کارها را با هدایت همین ترس انجام داده ای اما واقعا آنها را دوست نداشته ای. این ترس نمی گذارد در وجود ما جایی برای عشق باقی بماند. عشق به خود، عشق به زندگی و عشق اصیل و بی چشم داشت به دیگران.

بسیاری از ما که عزیزی را به علت ابتلا به کرونا از دست داده ایم، با لذت نبردن از زندگی، با زندگی نکردن آنگونه که شایسته است، خود را تنبیه می کنیم. به نظرمان می رسد بی وفایی است اگر در غیاب او از ته دل بخندیم یا با شوق و علاقه روز مان را آغاز کنیم. اما به هیچ کدام از ما تضمینی برای ماندن جاودان در این دنیا داده نشده است. بسیاری از ما در سوگ عزیزی از دست رفته، در غم دلتنگی دیدن خنده های دوباره او، چشم از لبخندهای زیبای عزیزان دیگری که در کنار ما هستند، فرو می بندیم. چه تضمینی داریم که فردا بتوانیم همین لبخند ها را بار دیگر ببینیم.

گویی ما همیشه از اتفاقات جا می مانیم. لبخندهای آن عزیز از دست رفته را به وقتش با تمام وجود تجربه نکردیم، حال در حسرتش می سوزیم و در این سوختن، لبخندهای عزیزان دیگر را از دست می دهیم. زندگی در همین لحظه جریان دارد. همین جا، الان!

نمی دانیم فردا چه خواهد شد؟ لازم هم نیست بدانیم. فردا از آنِ ما نیست. امروز و این لحظه همه آنچیزی است که در دست داریم. می توانیم از آن بهره ببریم یا به آن بی توجه باشیم. اگر بتوانیم بر آگاهی مان نسبت به زمان حال تمرکز کنیم، اگر بتوانیم زندگی را همان گونه که هست، ببینیم؛ می توانیم نو شویم و دوباره زندگی را شروع کنیم.

اگر این گونه به زندگی نگاه کنیم، پاندمی مانند کرونا زندگی ما را معنادار تر می کند. ما با اصالت بیشتری زندگی می کنیم و تا آن روز که در این دنیا هستیم، با تمام وجود، هستی خود را به جهان  اعلام می کنیم. کرونا نمی تواند ما را دلمرده، افسرده و یا مضطرب کند، چون پیامش را به درستی گرفته ایم.

 هر لحظه زندگی کن! زندگی چیزی نیست که بشود پس اندازش کرد و برای روز مبادا نگهش داشت. همین امروز، همین لحظه باید تازه به تازه زندگی را نوشید.

نویسنده متن: فائقه رزاقی

مسئول دپارتمان آموزش کلینیک تخصصی زوج و خانواده پویش