blog image

رابطه زوجی

کلمات کلیدی :

جراحت های عاطفی دوران کودکی، مین های آماده انفجار در رابطه زوجی

بیشتر افراد قبل از ورود به رابطه زوجی، درس «رابطه» را در خانواده آموخته اند. گروه  اندکی نیز به دلایل مختلف  کودکی خود را در مراکز نگهداری کودکان بهزیستی یا مراکز مشابه گذرانده اند، این عده درس مهم و اساسی «رابطه» را در آن محیطها آموخته اند.

اولین ها همیشه در زندگی خاص هستند. اولین رابطه ای که ما با والدین یا مراقبین اولیه خود برقرار می کنیم نیز از این قاعده مستثنی نیست. محتوی آن رابطه هر چه باشد، در ذهن ما الگویی از یک رابطه نزدیک و صمیمانه می سازد. روابطی که در زندگی پس از آن تجربه می کنیم همه به نوعی از این رابطه تاثیر می پذیرند. گاهی تاثیرات رابطه ما با والدین یا مراقبین اولیه که به آن رابطه مبنایی گفته می شود، به حدی است که گویی سایر روابط ما نسخه های کپی برداری شده ای از رابطه مبنایی ما هستند. این نسخه برداری گاه در ظاهر بسیار متفاوت است، در زندگی شخصی بدنبال پایه ریزی روابطی هستیم که کاملا با روابط مبنایی ما متفاوت باشند.

اگر روابط مبنایی ما روابطی بوده اند که در آنها امنیت، دیده شدن و پاسخ به نیازهای هیجانی خود را تجربه کرده ایم، کپی برداری از این روابط می تواند دنیای ارتباطی شاد و پویایی را برای ما به ارمغان بیاورد. اما واقعیت این است که همه افراد شانس تجربه والدینی که به اندازه کافی ، را نداشته اند.

زمانی که روابط مبنایی ما روابطی سرد، طرد کننده و همراه با بی توجهی بوده اند، چه آن روابط را عینا کپی برداری کنیم و چه بدنبال افرادی باشیم که ویژگی هایی کاملا متضاد با ویژگی های والدین ما داشته باشند؛ در هر دو حال، احساسات ناخوشایند کودکی بازآفرینی خواهد شد. چرا که بدنبال افرادی کاملا متضاد با ویژگی های والدین بودن، مصداق عقب رفتن و از آن طرف پشت بام افتادن است. 

کپی برداری از روابط مبنایی در دو حوزه بیش از همه به چشم می خورد: شغل و ازدواج.

این کپی برداری در ازدواج بسیار بیشتر مصداق می یابد. ازدواج انتخاب فردی است که می تواند بیش از هر فرد دیگری به ما نزدیک باشد. اگر قبل از این انتخاب مهم، نگاهی به روابط نزدیک مان در کودکی نینداخته باشیم این امر می تواند باعث انتخابی بر اساس نیازهای ناکام دوران کودکی ما باشد. متاسفانه چنین ازدواجی باعث نمی شود نیازهای ناکام ما به بهترین شکل پاسخ بگیرد، چون ما در اعماق روان خود جراحت ها و زخم هایی از دوران کودکی داریم. این زخم ها ما را در انتخاب فردی که بشود با او رابطه خوشایندی را تجربه نمود، به اشتباه می اندازند از سوی دیگر در انتخاب شیوه هایی برای مقابله با چالشهای ناگزیر یک رابطه صمیمانه و نزدیک نیز ما را دچار مشکل خواهند کرد.

اگر تجربه تنش های زوجی را داشته و یا شاهد چنین چالشهایی در نزدیکان تان بوده اید، به این موضوع برخورده اید که بسیاری از  آنها از دل اتفاقی به ظاهر ساده بر می خیزند. یکی از همسران موضوعی را می گوید که دیگری به شدت برآشفته می شود. همسر برآشفته برای مراقبت از خود دست به حمله متقابل می زند و این می شود که بحث بالا می گیرد و  به دعوایی تمام عیار تبدیل می شود.

اما به راستی چرا چنین اتفاقی می افتد؟

همانطور که گفتیم تمام ما از دوران کودکی خود جراحتهایی در روان مان داریم. این جراحتها ناشی از عدم پاسخ گرفتن نیازهای روانی ما در دوران کودکی هستند.هر کدام از این جراحتها در یک رابطه می تواند حکم مینی را داشته باشد که در زمین کار گذاشته شده است. زمانی که همسران به جراحت های عاطفی خود رسیدگی نکرده و برای بهبود آن اقدامات موثری را انجام نداده باشند، رابطه زوجی به سرزمینی شبیه می شود که در بخشهای مختلف آن مین جاگذاری شده است.

علت انفجار های گاه و بیگاه در رابطه زوجی نیز به این موضوع بر می گردد. یکی از همسران به شیوه ای با شریک زندگی اش گفتگو می کند یا به روشی ارتباط برقرار می کند که گویی پای خود را مستقیما روی مین گذاشته است. مشخص است که پس از آن، چه اتفاقی در انتظار آن زوج خواهد بود.

داشتن جراحتهای عاطفی از دوران کودکی به این معنا نیست که همه زوج ها محکوم به داشتن روابطی پر تنش هستند. می توان نگاهی همراه با شفقت به گذشته خود داشت، جراحتها را شناسایی کرده و با مرهمی از جنس پاسخ به نیاز ناکامی که در پس آن جراحت قرار دارد، آن را بهبود بخشید.

به این منظور لازم است ابتدا نیازهای عاطفی کودکی را بهتر بشناسیم. هر کودک نیازهای عاطفی دارد که ناکامی آنها می تواند روحیه و روابط او را دچار مشکل نماید. این نیازها عبارتند از:

نیازهای دسته اول: نیازهای دلبستگی ایمن به دیگران

تمام کودکان نیاز به تجربه والدینی دارند که با ثبات، مهربان، پذیرا و امن باشند. بی ثباتی در رفتارها و احیانا در شخصیت والدین می تواند آسیب بزرگی به روحیه کودک بزند. بی ثباتی والدین، تشویق و تنبیه هایی که پیش بینی پذیر نیستند و کودک نمی داند آیا برای رفتارش این بار نیز مانند دفعه قبل تشویق خواهد شد یا تنبیه می گردد، اضطراب زیادی در کودک ایجاد می نماید. محبت و مهربانی والدین زمانی خود را نشان می دهد که به بدقلقی های کودک با آرامش و مهربانی پاسخ می دهند. البته این به معنای آن نیست که والدین باید همیشه تمام خواسته های کودکشان را برآورده نمایند. پذیرش والدین به کودک کمک می دهد در زندگی بزرگسالی بتواند خود را علیرغم اشتباهات یا شکستهایش بپذیرد و به خود احترام بگذارد. در واقع ریشه عزت نفس و اعتماد به نفس کودک به روابط والدین با او برمی گردد. والدین پذیرا کودکانی با عزت نفس و اعتماد به نفس مناسب تربیت می کنند.

زمانی که والدین کودک را آنگونه که هست، نمی پذیرند ؛ کودک احساس می کند متعلق به آن خانواده نیست. این احساس تاثیرات مخرب و عمیقی در شخصیت و روابط بزرگسالی  فرد بر جای می گذارند.

نیازهای دسته دوم: نیاز به خودگردانی، کفایت و هویت

برای رشد مناسب و تجربه استقلال روانی، هر کودک نیاز به تایید توانمندی هایش دارد. این تایید با دادن مسئولیت به قدر توانمندی متناسب با سن کودک و تحسین او زمانی که از توانمندی اش استفاده می کند، اتفاق می افتد. زمانی که برای کودک هویتی مستقل قائل می شویم و برای لباسی که می خواهد بپوشد از او هم نظر می خواهیم، یا در مورد میزان غذایی که اشتهای خوردنش را دارد به نیاز او احترام می گذاریم، در واقع به شکل گیری هویت او کمک داده ایم. این کودک می تواند خود را بعنوان موجودی مستقل از دیگران درک کند.

والدینی که مسئولیتهایی نامتناسب با سن کودک به او می دهند، چه این مسئولیت کمتر ازتوان کودک باشد و چه بیشتر، به احساس خودمختاری و کفایت کودک ندانسته لطمه زده اند. اگر مسئولیت خواسته شده بیش از توان کودک باشد،  کودک در انجام آن احساس فشار و یا شکست را تجربه می کند. تکرار این تجربه باعث می شود که او خود را فردی شکست خورده باور کند. اگر این مسئولیتها کمتر از حد توان کودک باشد، فرصت شکوفایی توانمندی ها واستفاده از آن ها را نمی یابد.

نیازهای دسته سوم: آزادی در بیان نیازها و هیجانات

خانواده هایی که با قوانین سرسختانه ای اداره می شوند، معمولا به این نیاز اعضای خود بویژه کودکان پاسخ نمی دهند. کودک نیاز دارد آزادانه نیازهایش را بیان کرده و هیجاناتش را ابراز نماید.

زمانی که کودک برای بیان نیاز یا هیجانش طرد می شود و به او آزادی بیان احساسات یا نیازهایش داده نمی شود، نمی تواند آن احساس یا نیاز را در خود بپذیرد. زمانی که این کودک به بزرگسالی می رسد، ابراز این احساس از سمت خود یا دیگران را برنمی تابد. چرا که در کودکی به صورت مستقیم یا غیر مستقیم به او آموخته شده است که بیان یا حتی حس کردن آن نیاز یا احساس پذیرفتنی نیست.

بعنوان مثال اگر فرد در خانواده ای بزرگ شده باشد که در آن احساساتی مانند علاقه، محبت و عشق آزادانه بیان نمی شده و کودک امکان ابراز نیاز اش به این احساسات را نداشته است؛ در بزرگسالی در بیان علاقه خویش به همسر با مشکلات جدی مواجه می شود. همچنین این حالت می تواند برای احساسات ناخوشایندی مانند خشم اتفاق بیفتد. در هر خانواده قوانین نانوشته ای وجود دارد که اعضای خانواده از آن پیروی می کنند. طراحان این قوانین والدین هستند. اگر در خانواده ای قانون منع احساس یا بیان خشم وجود داشته باشد، به طور معمول فرزندان این خانواده در بزرگسالی با مشکل تجربه و مدیریت خشم مواجه خواهند بود. یا قادر به تجربه سالم خشم خود نیستند و به خودخودری و بیماری های جسمانی دچار می شوند و یا با تجربه هیجان خشم به شدت پرخاشگرانه رفتار می کنند.

نیازهای دسته چهارم: خود انگیختگی و تفریح

کودک از طریق بازی با دنیا ارتباط برقرار می کند. نیاز به بازی و تفریح، یکی از نیازهای پایه و اساسی در کودک است. خانواده هایی که تکلیف مدار و نتیجه گرا هستند، ممکن است به این نیاز کودکان خود به اندازه کافی پاسخ نگویند. برای برخی والدین، بازی وقت هدر دادن است. بدیهی است چنین والدینی به کودک خود اجازه نمی دهند خود انگیخته بوده و زمان با کیفیتی را به تفریح و بازی بپردازد. عدم پاسخگویی به این نیاز باعث می شود کودک خلاقیت خود را از دست بدهد و در بزرگسالی نتواند زندگی شادی را تجربه نماید. سرکوب نیاز خود انگیختگی و تفریح ممکن است از کودک، فردی بسازد که در مسائل مالی یا تحصیل موفق باشد، اما قطعا از او فردی خوشبخت و شاد نخواهد ساخت.

نیازهای دسته پنجم: محدودیت های واقع بینانه و خویشتن داری

یکی دیگر از نیازهای عاطفی هر کودک تجربه «نه شنیدن» واقع بینانه از والدین  و مراقبین اولیه است. کودکی که به اندازه کافی با محدودیت واقع بینانه مواجه نشود، نمی تواند حد و مرز سالمی برای خود قائل شود. والدین در قرار دادن محدودیت برای فرزندان خویش گاه راه افراط و گاه راه تفریط می پیمایند. والدینی که محدودیت های غیر واقع بینانه و بیش از حد برای فرزندانشان قائل می شوند به طور معمول با نوجوانانی بیش از حد عاصی و طغیانگر و یا بیش از حد مطیع مواجه می شوند. از سوی دیگر والدینی که هیچ محدودیت واقع بینانه ای برای کودک خود قائل نیستند، از او موجودی زیاده خواه می سازند که نمی تواند برای رسیدن به اهدافش در مقابل برخی از نیازها یا خواسته هایش خویشتن دار باشد.

اهمالکاری که یکی از مشکلات رایج در میان بزرگسالان است می تواند ناشی از پاسخ نگرفتن این نیاز در کودکی باشد. کودکان والدین مستبد گاه با اهمالکاری به شیوه ای غیر سالم به نیاز تفریح و نیاز به محدودیت های واقع بینانه پاسخ می گویند.

 

کودکی زمانی است که ما توان لازم برای ارضای نیازهای خود را نداریم و بر این اساس به والدین خود وابسته هستیم. سبک والدگری ناسالم والدین می تواند جراحتهایی را بر روان کودک وارد نماید. داشتن جراحتهای روانی ناشی از عدم پاسخ گویی به نیاز های هیجانی دوره کودکی درد مشترک میان تمامی افراد است، اما شدت این آسیب و جراحتها در میان افراد مختلف، متفاوت است.

در دوره بزرگسالی ما نسبت به داشتن جراحتهای عاطفی دوره کودکی مسئولیتی نداریم چرا که زمانی این جراحتها ایجاد شده اند که ما قادر به مراقبت از خودمان نبوده ایم. اما التیام بخشیدن به این جراحتها مسئولیت شخصی هر فردی است که تصمیم دارد وارد رابطه زوجی شده و زمانی والدگری را تجربه نماید. عدم رسیدگی ما به زخمهای عاطفی مان باعث می شود رابطه زوجی پرتنشی را تجربه کنیم. رابطه زوجی پر تنش، والدینی عصبی و خسته به دنبال خواهد داشت.

نیازهای ناکام دوره کودکی همان زمین های مین گذاری شده ای هستند که در ابتدا به آنها اشاره شد. همه ما در روان خود بخشهای مین گذاری شده ای داریم که اگر به آنها واقف نباشیم و رسیدگی نکنیم، به خود، همسر و فرزندان مان آسیب خواهیم زد.

در هفته های آینده به جراحتهای عاطفی ناشی از این ناکامی ها و تاثیر آنها در رابطه زوجی خواهیم پرداخت.

نویسنده متن: فائقه رزاقی

منابع: 

 زندگی خود را دوباره بیافرینید نوشته جفری یانگ و ژآنت کلاسکو ترجمه دکتر حمیدپور و همکاران انتشارات ارجمند

طرحواره درمانی، نوشته جفری یانگ، ترجمه دکتر حمید پور انتشارات ارجمند

درهم شکستن الگوهای مخرب روابط، بروس استیونس و اکهارد رودیگر، ترجمه عادله صمیمی و همکاران، انتشارات ارجمند