blog image

سلامت روان

کلمات کلیدی :

شهر انگیزه

در مغز شهر دیگری وجود دارد که به شهر انگیزه یا عمل معروف است. این شهر از دو بخش رفتار بیرونی و رفتارهای درونی تشکیل شده است. در بخش رفتار بیرونی شهروندانی زندگی می کنند که به آنها عمل یا رفتار گفته می شود. رفتارهایی مثل با علاقه به کسی سلام کردن، دست دادن، روبوسی کردن و یا رفتارهایی مثل از کسی فاصله گرفتن، اخم کردن، فریاد زدن، گریه کردن همه و همه شهروندان این بخش از شهر انگیزه هستند.

در طرف دیگر شهر انگیزه بخش رفتارهای درونی ساخته شده است، داغ شدن یا سرد شدن، تند شدن تنفس یا بالا رفتن یا آرام ضربان قلب و یا دل پیچه بخشی از شهروندان این بخش از شهر انگیزه هستند.

زمانی که یک هیجان از خانه اش در شهر هیجان بیرون می آید و در خیابانهای شهر هیجان مغز ما به گردش در می آید، پیامی به دوستانش در شهر انگیزه می زند و از آنها می خواهد که در شهر انگیزه( عمل) به گردش در بیایند. این می شود که ما با وقوع یک اتفاق رفتار خاصی را نسبت به آن انجام می دهیم یا در بدن مان تغییرات خاصی را حس می کنیم.

فرض کنیم شما با همکار جدیدی در محل کارتان آشنا شده اید. خاطره خوبی که از فردی شبیه به او دارید در شهر خاطرات به گردش در آمده و به دوستش فکر« چه آدم آرام و مهربانی است، همکار خوبی به نظر می رسه» پیام داده و این فکر هم در شهر تفکر مغز شما به گردش درآمده است. همزمان در شهر هیجان، علاقه از دوستش که در شهر تفکر زندگی می کند پیامی دریافت می کند و از خانه اش بیرون می آید و در خیابانهای شهر هیجان به گردش در می آید. علاقه به دوستانش در شهر انگیزه ( عمل) پیامهایی می فرستد و شما به آرامی به همکار جدید نزدیک می شوید و با علاقه به او سلام می کنید و با او دست می دهید. در همین حالت متوجه می شوید که در بدنتان احساس آرامش را تجربه می کنید و انگار تمام اندامهای داخلی بدنتان با آرامش و علاقه به کارشان مشغول هستند.

 

خوب، سفر ما به شهرهای مختلف مغز به پایان رسید. اجازه دهید برای حسن ختام این تور گردشی به مغز انجام یک تمرین را به شما پیشنهاد بدهم:

تمرین

در همین لحظه که در حال مطالعه هستید، می توانید بگویید در شهر خاطرات، تفکر، هیجان و انگیزه مغز شما چه اتفاقاتی در حال وقوع است؟

 

امیدوارم با گردش در سرزمین مغز و آشنا شدن با شهرهای هیجان،تفکر، خاطرات و انگیزه اطلاعات زیادی را به دست آورده باشید. اما از جایی که داشتن اطلاعات به تنهایی نمی تواند به ما در فرآیند تغییر کمک کند، لازم بود تجربه را نیز به این اطلاعات اضافه کنیم تا یادگیری اتفاق بیفتد. تنها با یادگیری است که می تواند در مسیر تغییر، قدم برداشت. از این رو تمرین هایی را پیشنهاد دادم تا انجام آنها به شما در تجربه کردن آنچه آموخته اید، کمک نماید.

حال بیایید اتفاقاتی که در سرزمین مغز می افتد را در یک ارتباط، با هم بررسی کنیم.

مغز من، مغز او

فرض کنید ما در اتاقکی شیشه ای نشسته ایم. اتاقکی که مجهز به دستگاه های پیشرفته ای است و به ما امکان این را می دهد که سرزمین مغز افراد و اتفاقاتی که در آن می افتد را به وضوح ببینیم. این اتاقک شیشه ای در مکانی پر رفت و آمد که فروشگاه های زیادی در آن جا قرار دارند، تعبیه شده است. بیرون این اتاقک شیشه ای، سارا و بیژن، زن و شوهر جوان در حالی که دست کودک 3 ساله شان را گرفته اند، در حال عبور هستند. ما بواسطه دستگاه های پیشرفته ای که در اختیار داریم می توانیم همزمان مکالمات میان آنها و آنچه در سرزمین مغز هر دوی آنها می گذرد را بشنویم و ببینیم.

سارا در حالیکه سرش را به گوش همسرش نزدیک می کند آرام در گوش او می گوید: « به نوید قول داده بودیم ببریمش پارک. الان که تا اینجا اومدیم، بیا ببریمش قبل از این که خودش بگه و بهانه پارک رو بگیره.»

بیژن در حالیکه در چهره اش هیچ اثری از شنیدن حرف سارا دیده نمی شود، به مسیرش ادامه می دهد. سارا ابتدا به او نگاه می کند، بعد در حالی که آهی می کشد، دست نوید، فرزندش را در دستش می فشارد، گامهایش آهسته تر می شود و گویی در دنیایی دیگر قدم گذاشته سرعت گامهایش آهسته و آهسته تر می شود. نوید غم را در چهره مادر می بیند و غمگین می شود و قدمهایش آهسته تر می شود. بیژن که می بیند سارا و نوید آرام آرام می آیند، سر سارا داد می زند و اعتراض می کند که چرا آنقدر آرام راه می روی؟ نوید را با عصبانیت بغل می کند و به سرعت از سارا دور می شود.

نوید در حالیکه ترسیده به چهره مامان و بابا نگاه می کند.

اما ما در اتاقک شیشه ای و در دستگاه های پیش رفته مان چه می بینیم؟

در سرزمین مغز هر دو نفر آرامش برقرار است. با دیدن خیابانی که به پارک نزدیک است، خاطره ای در شهر خاطرات مغز سارا بر انگیخته می شود خاطره ای که در آن به نوید قول داده شده:  وقتی از خانه بیرون رفتیم تو را به پارک خواهیم برد. این خاطره به یکی از دوستانش در سرزمین تفکر پیام می دهد و فکر:« چقدر خوب ...به بیژن این موضوع را یادآوری کن» در سرزمین تفکر به گردش در می آید، این فکر هم به دوست خوبش در سرزمین هیجان پیام می دهد، هیجان علاقه ضمن این که از خانه اش بیرون می آید به دوست دیگرش در سرزمین انگیزه ( عمل) پیام می دهد و این می شود که سارا آرام به بیژن یادآوری می کند که چه قولی به فرزندشان داده اند.

اما در مغز بیژن چه می گذرد؟

قبل از آن که سارا به بیژن در مورد پارک مطلبی بگوید، بیژن در ذهن خود در حال فکر کردن به برنامه فوتبالی است که تا نیم ساعت دیگر شروع می شود. فکرِ: « چقدر خوب.... یه عصر تعطیل عالی..... تماشای بازی دو تیم مورد علاقه.....» در شهر تفکر مغز بیژن در حال گردش است و همزمان هیجان علاقه نیز در شهر هیجان به گردش در آمده است و به دوستش در شهر عمل پیام داده و عملِ« با علاقه به سمت خانه رفتن» در بیژن برانگیخته شده است. زمانی که سارا قولی را که به نوید داده اند یادآوری می کند، خاطره ای در شهر خاطرات بیژن برانگیخته می شود، خاطره ای قدیمی که در آن هر زمان مادر بیژن می خواست بیژن را از انجام کاری بازدارد با صحنه سازی به نحوی وانمود می کرد که برادر کوچکتر بیژن که به بیماری مزمنی مبتلا بود، دچار مشکلی شده و باید بیژن به برادر کوچکترش رسیدگی کند. زمانی که این خاطره در شهر خاطرات مغز بیژن به گردش در می آمد، به فکرِ« اه..... باز توی برنامه های من گند زده شد..... ببین این بار باز چه بهانه ای درست کرده که نگذاره من فوتبالم را تماشا کنم .... زن ها همیشه حیله گرند!» پیام می دهد و این فکر دوستش را در شهر هیجان با خبر می کند: هیجانِ« نفرت». نفرت دوستی در شهر عمل دارد به اسم« فاصله گرفتن» و این شد که بیژن با به روی خودش نیاوردن از سارا فاصله گرفت.

اما ماجرا همین جا تمام نشد...

به روی خود نیاوردن بیژن، خاطره ای را در ذهن سارا بیدار کرد. خاطره تلخ بی محلی های پدرش به او. زمانی که سارا کودکی خردسال بود، اگر چیزی از پدرش می خواست، پدر طوری وانمود می کرد که انگار سارا نامرئی است، نه دیده و نه شنیده می شود! زمانی که این خاطره در شهر خاطرات مغز سارا به گردش در می آمد، همزمان هیجان غم، بی ارزشی و دوست نزدیکش شرم در شهر هیجان و فکرِ« من آدم بی ارزشی هستم، هیچکس به من اهمیت نمی ده» در شهر تفکر به گردش در می آمدند. این دوستان به دوست مشترکشان در شهر عمل پیام می فرستند و رفتار غرق در شدن در دنیای ذهنی و کند شدن حرکت، را به جمعشان دعوت می کنند.

کند شدن قدمهای سارا، فکرِ« دارد لجبازی می کند» را در شهر تفکر مغز بیژن به حرکت در می آورد و بدنبال آن هیجان خشم در شهر هیجانات از خانه اش بیرون می آید و رفتارِ« با عصبانیت بغل کردن نوید»  و «داد زدن» صدا می زند.

می بینید در این تنش ارتباطی چه ماجراهایی در مغز سارا و بیژن اتفاق افتاد؟

شاید برای شما هم این سئوال پیش آمده باشد که چرا سارا یا بیژن از فکر یا احساس شان با همدیگر صحبت نکردند تا بفهمند همه چیز یک سوء تفاهم بوده است. سئوال بسیار خوبی است!

بگذارید برای پیدا کردن پاسخ این سئوال به مغز سارا و بیژن برگردیم. زمانی که خاطره پدر در ذهن سارا و خاطره مادر در ذهن بیژن بیدار می شوند، هیجاناتی که در مغز هر دو به گردش در می آیند مثل یک گرداب آن ها را در خود غرق میکنند. شدت این احساسات آنقدر زیاد است که آنها از تمرکز به خود، به تمرکز به رفتار دیگری پرت می شوند. اگر پایان این ماجرا از هر کدام از آنها بپرسی که چه اتفاقی افتاد، هر کدام دیگری را مسئول ماجرای پیش آمده معرفی می کنند.

این داستان می تواند برای همه ما آشنا باشد. تا زمانی که ما درون خود را به درستی نشناسیم و به چالش های درونی مان رسیدگی نکنیم؛ نمی توانیم داستانهای تکرار شونده زندگی مان را تغییر دهیم.

 

نویسنده: فائقه رزاقی 

مسئول دپارتمان آموزش کلینیک تخصصی زوج و خانواده پویش