blog image

پیش از ازدواج

کلمات کلیدی :

خودشناسی، گامی مهم برای ازدواج موفق

نیازهای دلبستگی قسمت اول

دیده و شنیده شدن،  مورد توجه، محبت و حمایت قرار گرفتن، همدلی دریافت کردن و دوست داشته شدن از جمله نیازهای مهم روانی است که لازمست در اولین ارتباط هر فرد، یعنی رابطه با والدین یا مراقبین اولیه، برآورده شود. از آنجایی که پاسخ گرفتن این نیازها به ارتباط سالم و صمیمانه کودک و والد یا همان دلبستگی منجر می شود، به این نیازها، نیازهای دلبستگی نیز گفته می شود.

کودک انسان، ناتوان و وابسته به والدین به دنیا می آید. او برای بقا، نیاز به مراقبتهای جسمانی و روانی والدین یا افرادی دارد که در کودکی از او مراقبت می کنند. پژوهشها نشان می دهند چنانچه نیازهای دلبستگی در کودکی به اندازه کافی برآورده نشودند؛ کودک دچار آسیب شده و در برقراری ارتباط با دیگران با مشکل مواجه می شود. اوج این مشکل در دوران بزرگسالی و در انتخاب همسر خودنمایی می کند. چنانچه والدین نتوانند به اندازه کافی نیازهای دلبستگی کودک را برآورده نمایند، درون کودک جراحتهای عاطفی به جای می ماند. کودک به صورت ناخودآگاه و خودکار به شیوه ای ناپخته و کودکانه برای مراقبت از خود در شرایط زخم زننده کودکی تصمیماتی می گیرد و اقداماتی انجام می دهد. این تصمیمات و اقدامات در کودکی ضامن بقای روانی کودکند اما تداوم آنها در بزرگسالی می تواند در روابط صمیمانه و نزدیک به فرد آسیب های جدی بزند.

جراحتهای عاطفی ناشی از برآورده نشدن نیازهای دلبستگی باعث می شود فرد در بزرگسالی و در فرآیند همسر گزینی ناخودآگاه جذب افرادی شود که همانند والدین، او را در این نیازها ناکام می گذارند. گرچه در ظاهر به نظر می رسد باید هر فرد با توجه به زخمی که در اثر پاسخ نگرفتن نیازهای دلبستگی اش تجربه کرده از افرادی مشابه با والدین غیر پاسخگویش روی گردان باشد اما پژوهش ها خلاف این امر را نشان می دهند. یکی از دلایل مهم این امر، جایگاه خاصی است که والدین در رابطه با کودک دارند. بازی ارتباطی والد- کودک به عنوان کلیشه ای تقریبا ثابت و ماندگار در ذهن فرد جای گرفته و الگویی برای ارتباطات بعدی او می شود. این بازی ارتباطی برای فرد گرچه بازی نافرجامی است اما آشنا بوده و به او احساس امنیت می دهد. فرد در این بازی نقش خود را می شناسد و در ایفای آن به اندازه عمر خویش تجربه دارد. نقشهای دیگر ارتباطی اگرچه نقش های موفق و سالم اما در ابتدا برای فرد ناآشنا هستند و انسان از امور ناآشنا و تازه در ابتدا می ترسد.

فردی که در کودکی مورد بی توجهی والدین یا مراقبین اولیه قرار گرفته و به اندازه کافی محبت و توجه، حمایت و همدلی دریافت نکرده است در کودکی به تجربه می آموزد که کسی به نیازهای روانی او توجه نشان نمی دهد و والدین به او اهمیت لازم را نمی دهند. اما این آموزه به صورت کلی و تعمیم یافته در ذهن او ثبت می شود. او به این باور می رسد که برای هیچکس فرد مهمی نیست و از اهمیت لازم برخوردار نمی باشد. هر فردی در مواجهه با درد این موضوع به گونه ای خاص رفتار می کند. ممکن است برخی از افراد تسلیم این باور شده و خود را موجوداتی بی ارزش و اهمیت تلقی کنند و در ارتباط با دیگران همیشه خود را دست کم بگیرند. گروهی دیگر ممکن است از ورود به روابط صمیمانه و نزدیک اجتناب نمایند تا بار دیگر مجبور نباشند درد این نادیده گرفته شدن را تجربه کنند. عده ای نیز ممکن است به صورت افراطی وارد روابط با دیگران شوند تا به خود ثابت کنند که مورد توجه و اقبال دیگران قرار می گیرند.

فردی که زخم نادیده گرفته شدن را از دوران کودکی به همراه دارد، به هر شیوه ای که به این درد پاسخ بگوید؛ به افرادی شبیه والدین یا کاملا متضاد با آنها جذب می شود. چرا که یا به دنبال بازی کاملا آشنای کودکی است که همان نقش قدیمی را در آن ایفا کند و یا با ورود به بازی ارتباطی با افرادی که ویژگی هایی عکس خصوصیات والدینش را دارند در پی ایفای نقشی کاملا متضاد با نقش دوران کودکی اش می گردد. اما واقعیت این است که بازی متفاوت را هرگز در دروان کودکی نیاموخته است. بنابراین بار دیگر در این ارتباط دچار آسیب می شود.

اشتباه ظریفی که فرد در یافتن افرادی کاملا متفاوت با والدین و مراقبین اولیه اش انجام می دهد این است که گمان می کند همبازی شدن با افرادی کاملا متضاد با والدینش می تواند به او بازی سالم را تزریق کند. در صورتی که مشکل از نقش ناسالم دیگران نیست، مسئله در ناسالم بودن نقشی است که خود فرد در رابطه به عهده می گیرد و این نقش ناسالم همان چیزی است که از کودکی آموخته است. نقش هایی کاملا متضاد با نقش های والدین در بازی ارتباطی دوران کودکی، الزاما نقش های سالمی نیست. تا زمانی که فرد نقش سالم را شخصا نیاموخته و تمرین نکند نمی تواند همبازی ارتباطی با نقشی سالم را انتخاب نماید.

راه مطمئن مقابله با زخم های عاطفی و روانی دوران کودکی در عشق بدون شناخت و  عشق هیجانی نیست. منظور از شناخت، شناخت عمیقی است که نیاز است فرد از خودش و نیازهای ناکام دلبستگی اش داشته باشد. آشنایی با ناکامی های دوران کودکی، زخم های ناشی از این ناکامی ها و رسیدگی جدی به آنها کمک می دهد که فرد بتواند از داستان تکرار شونده و متاسفانه تلخ گذشته رها شود. با رسیدگی به این زخم ها که به آنها تله های روانی نیز گفته می شود، فرد می تواند همسری را برای ازدواج انتخاب نماید که به نیازهای او حساس، پاسخگو و در دسترس باشد. این امر مستلزم آن است که ابتدا خود فرد، به خود بازگشته با مرور خاطرات کودکی، نیازهای ناکامش را شناسایی نموده و با شفقت و توجه به خود به عطش عاطفی خود پاسخ گوید. تنها در این صورت است که می تواند نقش فرد دوست داشتنی، حمایت شده و مورد توجه را درون خود به خوبی تمرین کند تا بتواند بر صحنه ارتباطی نزدیکی همچون ارتباط همسری در ایفای چنین نقشی بدرخشد.

در ادامه به زخم های روانی ناشی از برآورده نشدن نیازهای دلبستگی که به آنها طرحواره گفته می شود خواهیم پرداخت و خواهیم گفت که چگونه می توان الگوی مخربی که میراث گذشته است را در هم شکست و تغییر داد.

ادامه مطلب را در هفته های آینده مطالعه کنید.