blog image

اعتبار بخشی هیجان

کلمات کلیدی :

تمایز هیجانات و افکار

ما اغلب افکار را با هیجانات اشتباه می گیریم. افکار عموما جمله یا عبارتهایی هستند که در مورد واقعیت ها بیان می شوند، مانند « من یک بازنده هستم». هیجانات عموما احساساتی هستند که درباره افکار داریم، مانند «غمگینی». برای مثال فرض کنیم شما درباره ارزش سهام یک شرکت خاص بررسی کرده اید و می گویید فکر می کنم ارزش سهام تا پایان ماه سقوط خواهد کرد. این فکر الزاما احساس اضطراب، نگرانی یا غمگینی را به همراه نخواهد آورد. اگر شما سهام آن شرکت را خریداری کرده باشید ممکن است هرکدام از این احساسات را تجربه کنید و اگر شما یا نزدیکانتان این سرمایه گذاری را انجام نداده باشید ممکن است فکر سقوط سهام آن شرکت برای شما با احساسات ناخوشایندی همراه نشود.

افکار همان احساسات یا نقطه مقابل آنها نیستند. افکار با احساسات فرق دارند. یک فکر « ارزش سهام سقوط خواهد کرد» می تواند به احساس اضطراب منجر شود. احساس اضطراب هم می تواند فکر« من تمام سرمایه ام را از دست می دهم» را به همراه آورد.

یک راه برای تشخیص فکر از احساس این است که افکار می توانند درست یا غلط باشند. بعنوان مثال فکر «ارزش سهام شرکت سقوط خواهد کرد» می تواند بر اساس اصول سرمایه گذاری سهام و بورس درست یا غلط باشد اما اگر شما در آن شرکت سرمایه گذاری کرده و با این فکر مضطرب شوید، نمی توان گفت اضطراب شما درست یا غلط است. بدن شما شاهد خوبی برای وجود هیجان تان است. هیجانات با وجود علائمی در بدن، خودشان را نشان می دهند. بعنوان مثال اضطراب می تواند با طپش سریع قلب، عرق کردن کف دستها، لرزش دستها، گر گرفتگی یا یخ کردن، احساس دلپیچه، تنفس سطحی و .... نشان داده شود. این علائم می گویند اضطراب وجود دارد.

همانطور که گفته شد افکار می توانند به احساسات منجر شوند و احساسات نیز می توانند افکاری را به ذهن ما بیاورند. بنابراین ما می توانیم درباره احساساتمان، افکاری داشته باشیم. بعنوان مثال شما احساس تنهایی می کنید سپس با خود فکر می کنید این تنهایی تا ابد ادامه خواهد داشت و بعد در اثر این فکر احساس ترس کنید. بدنبال تجربه احساس ترس فکر کنید آدم ضعیفی هستید که می ترسید. بنابراین ما می توانیم در مورد احساساتمان نیز، احساساتی داشته باشیم. مثلا از احساس تنهایی، بترسیم. یا وقتی مضطرب می شویم احساس گیجی می کنیم یا وقتی عصبانی می شویم احساس گناه یا شرم به ما دست می دهد.

احساسات و افکار ما درباره احساسات مان می توانند باعث پدید آمدن مشکلات بیشتری برایمان شوند. مثلا زمانی که به خاطر اضطرب تان، مضطرب می شوید، اضطراب اولیه شما افزایش می یابد. همین طور زمانی که احساس اضطراب می کنید و با خود فکر می کنید اضطرابتان برای همیشه تداوم خواهد داشت، باز هم اضطراب بیشتری را تجربه خواهید کرد. اما اگر اضطراب خود را بپذیرید ممکن است اضطراب تان خود به خود کمتر شود.

افراد مختلف در مواجهه با یک اتفاق ثابت، هیجانات مشابهی را تجربه نمی کنند. بیایید این موضوع را با یک مثال بررسی کنیم. فرض کنید شما و دوستتان مشغول خرید از یک فروشگاه هستید. قیمت اجناس بر روی آنها نوشته نشده است و شما ناگزیر هستید تا قیمت آنها را از فروشنده بپرسید. اما فروشنده مشغول صحبت کردن با تلفن است و به شما توجهی نشان نمی دهد. هر دو به این نتیجه می رسید که لازم است خریدتان را از فروشگاه دیگری انجام دهید. شما با خشم از فروشگاه خارج می شوید اما دوست تان احساس خشم را تجربه نمی کند. هر دو نسبت به این رفتار فروشنده یک فکر را در ذهن دارید و آن این است که فروشنده رفتار مسئولانه ای را نشان نداده است. اما چه چیزی باعث خشم شما می شود در حالیکه دوست تان که با شما بوده و شاهد همان صحنه بوده است این احساس را تجربه نمی کند؟

این که رفتار فروشنده غیر مسئولانه بوده به خودی خود هیجان خشم را ایجاد  نمی کند. خشم زمانی ایجاد می شود که شما باور خاصی را در ذهن خود داشته باشید. باوری که می گوید:« فروشنده باید مسئولانه رفتار می کرد» یا غیر مسئولانه رفتار کردن فروشنده را به « نادیده گرفته شدن عمدی خود» تعبیر کنید. تفسیر شما از موقعیت هاست که می تواند تعیین کننده نوع هیجانی باشد که شما در مواجهه با اتفاقات مختلف تجربه می کنید. بعنوان مثال ممکن است دوست شما رفتار غیر مسئولانه فروشنده را به مشکلات شخصی فروشنده تعبیر کند و با خودش بگوید «فروشنده با چالشهای زیادی مواجه است، شاید خبر ناخوشایندی به او داده شده است»، یا «او فرد جوانی است و نمی توان از افراد تازه کار و جوان انتظار رفتارهای پخته را داشت». این تفسیر ها باعث می شوند که او دچار خشم نشود. حتی ممکن است دلسوزی یا شفقت هیجانهایی باشند که دوست شما تجربه می کند.

 

 

اعتبار بخشی به احساسات چیست؟

وقتی کسی ناراحت است می توانید نسبت به احساسات او پاسخهای متفاوتی را ابراز کنید. می توانید اصلا به او توجه نکنید و نادیده اش بگیرید، می توانید به او بگویید که نباید ناراحت باشد یا ناراحت نباشد و خودش را  جمع و جور کند. ممکن است به او بگویید اوضاع آن قدرها هم که به نظر می رسد، بد نیست. حتی احتمال دارد که او را دست بیندازید، مسخره اش کنید یا حتی روی او اسم بگذارید.

هیچکدام از این پاسخها موثر واقع نمی شوند، آنها فقط اوضاع را بدتر می کنند چون هر یک از این احساسات به آن فرد می گویند که احساساتش معتبر، پذیرفتنی و موجه نیستند یا حق ندارد آن احساسات را داشته باشد.

حالا این آدم کاملا تنهاست و می داند که احساساتش هیچ جایی نزد شما ندارند، شما نمی خواهید آن احساسات را بشنوید و حتی شاید از آن احساسات دلخور شوید. پس این فرد تنها، جدا، ترسیده و گیج است و احساس غمگینی، خشم و استیصال می کند. او کسی را برای برقراری رابطه ندارد. او هیچ پیوندی ندارد. هیچ کس نیست صدای گریه او را بشنود، هیچ کس به اندازه کافی به او اهمیت نمی دهد.

ما معمولا نسبت به دیگران به این شیوه برخورد نمی کنیم اما احتمال بسیار زیادی دارد که این رفتار را با خود داشته باشیم. اعتبار بخشی به احساساتمان نکته بسیار مهمی است که اگر انجامش ندهیم احترام لازم را برای خودمان قائل نشده ایم.

اعتبار بخشی به احساسات یا صحه گذاشتن بر احساسات یعنی حقیقی دانستن احساس یک فرد، اعتبار بخشی یعنی احترام گذاشتن، یعنی درک کنیم یک نفر چه احساسی دارد، کمکش کنیم درباره آن مفصلا حرف بزند و به احساساتی که می گوید، همدلانه و مشفقانه گوش کنیم. 

وقتی می خواهیم برای احساساتمان اعتبار قائل باشیم لازم است:

  • خودمان را ترغیب کنیم احساساتمان را بیان کنیم.
  • با خودمان همدلی کنیم.
  • احساساتمان را درک کنیم.
  • تجربه احساسمان را امری طبیعی بدانیم و به خاطر تجربه احساسی خاص، خودمان را سرزنش نکنیم.
  • هیجاناتمان را از هم تفکیک کنیم و آنها را گسترش دهیم.
  • با ارزش های بالاتر پیوند بگیریم.
  • به لحظه اکنون احترام بگذاریم.
  • حتی وقتی به هیجانتمان اعتبار می دهیم نمی توانیم انتظار داشته باشیم هیجاناتمان همان لحظه از بین بروند.

 

نویسنده متن: فائقه رزاقی

مسئول دپارتمان آموزش کلینیک تخصصی زوج و خانواده پویش

بر اساس کتاب :« هر احساسی را باور نکنید»

نوشته: رابرت لیهی

انتشارات ارجمند